X
تبلیغات
ماجراهای من و همسرم

ماجراهای من و همسرم

تصمیم گرفتم آدرسِ وبمو عوض کنم و با  اسم مستعار شروع به نوشتن کنم ... نمیدونم کی عملی میشه ولی ایشالا که به زودی بشه ...

تصمیم گرفته بودم که توی سال جدید واسه روزام و حتی ساعتهام برنامه ریزی کنم جوری که به همه کارهام برسم و البته یه وقتی هم به مطالعه اختصاص بدم ... خیلی وقته از مطالعه فاصله گرفتم ... اما متاسفانه تا این لحظه هنوز عملی نشده ... آخه پنج دقیقه تند تند روزنامه خوندن ، اونم فقط تیتروار ، مطالعه شد؟؟

نمیدونم چیکار کنم که برنامه ریزیم عملی بشه ... هر روز یه کاری پیش میاد همش درگیرم ...

باید جدی تر وارد عمل بشم اینجوری راضی نیستم .

هرگونه راهنمایی و پیشنهاد را پذیرا میباشم

+دلم یه سیستم بدونِ ویروس میخواد :(

+ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ساعت 20:17 توسط حامد و هدی
عاقا چقدر خوب بود که عید بود ... کاش یک ماه عید بود  یعنیا بعد از ۱۶ روز اصن دلم نمیخواس برم سرکار  وابسته شده بودم تو این مدت  

توی عید یه سفرِ یک هفته ای داشتیم ... دو روز تهران و بعدشم شمال ... خیلی چسبید  واقعا نیاز بود ...

کلی شوخیُ خنده ُ تفریحات سالمُ هیجان ...(مخصوصا توی جنگل های دالیخانی که هیجانش خعلی زیاد بود!  ) به محضِ اینکه شوهرخواهرِ گرامی عکسای سفرُ به دستمون رسوندن منم به سمعُ نظرتون میزارم

این و اینم هفت سین که قول داده بودم ...

عاقا من هنوز هفت سینُ جمع نکردم به نظرتون زشته یعنی ؟ خو همسری میگه جمع نکن هنوز دوتا خونواده موندن که بیان بازدیدمون !  بزار اونام ببینن اصن اومدیمُ اینا خواستن توی اردیبهشت بیان اونوخ تکلیف چیه ؟!

اصن از شوخی گذشته هنوز وقت نکردم جمع کنم سرکار که نمیزاره .

+ دلم یه برنامه ریزی میخواد که بتونم عملیش کنم

++ میدونین خوبیه بعد از عید چیه ؟ اینکه تا چند وقت خونه و زندگیت صافُ صوفه ُ برق میزنه  آی حال میده

مهم نوشت : دوستان و مخاطبانِ گرامی خدمتتون عارضم (ظ) بسیاری از وبلاگها واسم باز نمیشه نمیدونم چرا فکر میکنم سیستم ویروسی شده ، غیبتمُ پای بی معرفتی نزارین ، با تشکر

+ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 ساعت 19:38 توسط حامد و هدی
چقدر منتظر بودم که سال ۹۲ تموم بشه و زودی عید بیاد ، به خاطر اینکه ماه اسفند خیلی خبرای بد بد شنیدیم... مخصوصا هفته ی آخر اسفند که همش به مراسم عزاداریُ خاکسپاریُ مرگُ میر دستمون بند بود... بعداز فوتِ همکارم مادرِ دوستم فوت کرد و بازم از این طرف اون طرف خبرای بد میشنیدیم ... خداروشکر تموم شد ... خدا همه رفتگانُ بیامرزه... ایشالا که دیگه این سالی که پیش رو داریم همش به شادی و تندرستی باشه ... انشالله ...

با اینکه از نظرِ روحی واقعا داغون بودمُ یه عالمه افکارِ بد توی ذهنم جمع شده بودن ولی به خودم گفتم سال جدیدُ با انرژی منفی شروع نکنم ... خودمُ از اول ساختمُ به خودم قول دادم به چیزای خوب فکر کنم ...

خلاصه که سال نوی همگی مبارک باشه ایشالا امسال سالی پُر از شادیُ سلامتی باشه واسه همه .

چقدر خوبه صبح ها تا دَه میخوابیم یعنیا میخوام این یه هفته فقط بخوابم اصن کاش همیشه عید بود

 

به زودی عکس هفت سینمم میزارم ...

ایام به کام

+ شنبه دوم فروردین 1393 ساعت 19:28 توسط حامد و هدی
خانومی ؟؟ میدونستی که گلچین شدی؟ ... دقیقا روز شهادت حضرت زهرا ... پاک از دنیا رفتیا ... امروز موقع خاکسپاریت آسمونم گریَش گرفت ... دیدی ؟؟!

اگه میدونسم فقط قراره ۵ ماه با هم همکار باشیم بیشتر میدیدمت ... بیشتر بغلت میکردم ...  ... امروز روی میزت ُ گُل بارون کردیما ... جات خیلی خالیه ...روحت شاد باشه الهی ...

فقط از خدا میخوام به خانوادت صبر بده  

امروز برای اولین بار با محیط باغ رضوان ، غَسال خونه ، خاکسپاری و... آشنا شدم ... عجب حسی بود ... یه حسِ گُنگ ... و یه عالمه ترس ...

.

+ اصلا دوس نداشتم محیط اینجا را غمناک کنم فقط خواستم اگه کسی دوست داشتُ این پستُ خوند یه فاتحه واسه این جَوون بخونه . ممنون

+ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ساعت 21:14 توسط حامد و هدی
از صُب تا عصر سرکار ، عصر تا شبم کارای خونه ، خونه تکونی ، چرا تموم نمیشه ؟!

یهنی دقیقا از شنبه تا حالا اوضاعِ من همینه ...

خرید ؟ اَبَدا ...  بازار ؟ اصلا" ...  استراحت ؟ عمرا" ... یه خوابِ راحت ؟ یعنی اصن فکرشُ نکن...

یه زمانی خونه تکونیِ زندگیِ مشترک جزوِ آرزوهام بود ... خداروشکر ...

(ولی خودمونیما عجب آرزویی داشتم :دی)

+ سه شنبه بیستم اسفند 1392 ساعت 23:36 توسط حامد و هدی
خدایا شُکرت ...

خداروشکر حالِ همکارم یکم بهتر شده ...

اولین روزِ هفته را که با خبرِ خوب شروع کنیم مطمئنا هفته ی خوبی را پیش رو داریم...

برای همکارم : خانومی ؟ ما همه منتظریم که زودی خوب بشی بیای سرکار... نگرانِ هیچی نباش ... ما همه دعاهای خوب خوب + یه عالم انرژی مثبت به سمتت میفرسیم ... فقط قوی باش ... منتظرتیماااااا

ممنون از همه دوستان بابتِ دعاهاشون :))))

خداجون متشکرم

+ شنبه هفدهم اسفند 1392 ساعت 18:24 توسط حامد و هدی
کاش هیچوقت اون پنجشنبه نمیرسید ... ۸ اسفند ...

یه اتفاقِ ناگوار و دلخراش ... اتفاقی که محیطِ کارمونُ بدجوری خراب کرده...

خداجون به همکارام رحم کن ... سلامتیِ این دونفر برای همه خیلی مهمه ...

به این زنُ شوهرِ جَوون رحم کن ... جدی قراره چی سرشون بیاد؟ خدایا چرا انقد عمرِ زندگی دو نفرشون کوتاه بود ؟؟؟

یا امام رضا هرچی صلاحشونه همون بشه فقط به خانواده هاشون صبر بده ...

+ در این مورد چیزی پرسیده نشه فقط هرکی اگه دوست داشت واسه این دونفر دعا کنه ... ممنون

+ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ساعت 21:2 توسط حامد و هدی
این هفته هفته ی خیلی خوبی برامون بود ...

اول از همه اینکه اون قولِ کادویِ سالگرد ازدباج محقق شد ... (یک عدد پراید 6 دانگ ) :)))

بهدش که تَبَلدَم بودُ دخیخا یه روز قبل از تَبَلدم بود که با این پیامت مواجه شدم :

" همسرگلی خوبی ؟ هدیه تولدت در کنار کافی شاپ ، خوشتیپ کن امشب بریم یه کنسرت تووووپ با ماشینِ خودمون کلی خوش بگذرونیم بوووووووس "

نمیدونی من چقد کیف کردم با خوندنِ این اس ... هنوزم پاکش نکردم و نمیکنم ...

و اون کافی شاپی هم که باهم رفتیم که فوق العاده بود.. اولش همش دنبال یه جایی میگشتیم که تاریک باشه :دی ... آخرشم یه کافی شاپ تاریک پیدا کردیم...   کافه تلخ

http://axgig.com/images/68913891147954370778.jpg

وووووی که چقده خندیدیم ... تا حالا اینجوری انقد رسمی و شیکُ پیک با برنامه ریزی قبلی با هم نرفته بودیم کافی شاپ ... اون از درش که من نمیدونسم از کجا باید وارد بشمُ همسری راهنماییم میکرد :)

بهدشم که نشسته بودیمُ فقطُ فقط تو کوکِ اینُ اون بودیم ... آقا همه دست تو دستُ این حرفا بودن ... مشخص بود که دوست بودن... منم به جناب همسر گفتم بیا ما هم جوری وانمود کنیم دوست دختر دوست پسریم :"

دستش رو میز بود گفتم عهههههه حلقه تا در بیار خخخخخخخ

انتخاب از روی اون مِنو را که دیگه نگوووووووو

http://axgig.com/images/51529542121602129856.jpg

انقد به جناب همسر سفارش کردم اخر لیوانتا بزار یکم باشه کلاس داره گوش نکرد تا اخرشُ خورد یه فورتم کشید :)))

کلا میخواسیم باکلاس بازی در بیاریم ...  لحظه آخر نمیدونسیم ما باید بریم سمت گارسون واسه حساب کردن یا گارسون میاد سمتمون ... همسر میگف اگه میدونسم چقد میشه پولُ میزاشتم رو میزُ میرفتیم مث تو فیلما :دی

خولاصه که کلی خُل بازی در اوردیمُ کلی خوش گذرونی کردیم ...

اصن با ماشینِ خودمون جایی میریم یه حسِ خاصی داره ... خدایا شکرت ... همسری ممنووووون :))

-----------------------------------

و اما یکی دیگه از اتفاقای خوبِ این هفته عروسیِ دوستمون بود که من واقعا از ته دلم خوشحال بودم واسشون و از ته قلبم کلی آرزوهای خوب خوب واسشون کردم ... ایشالا که خوشبخت بشن :))

---------------------

دوباره سیستم ریخته بهم ، وبلاگا به سختی واسم باز میشه ، هیچکدوم از عکسای وبلاگا واسم باز نمیشه ، خودمم شکلک نمیتونم بزارم ، واسه درج لینک عکس ارور میداد (عَررررررررررررررررر)

واسه دیدن عکسا ادرسشو باید کپی کنین ...ببخشینا زحمت شد :)

+ پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 ساعت 17:18 توسط حامد و هدی
اینو   ببینید ... یعنی من خاله ی ظالمی هستم ؟؟؟

اینم ببینید ... اینبار دیگه خودش رفته اون زیر :)

چه فکری کرده رفته اینجا ؟؟؟ اینجا یعنی قایم شده که همسری ازش عکس نگیره :دی

اونوخ این همونه

یعنی بچه خواهر عشقه ها ... مخصوصا اگه دختر باشه :))))))


+ سه شنبه هشتم بهمن 1392 ساعت 20:14 توسط حامد و هدی
دیدارِ یک دوست ... اونم از نوع مجازی... این دومین قرارِ وبلاگیم بوده تا بحال ...

هر دوبار واسم جالب بوده ...

خانومچه جان از ملاقاتت خوشحال شدم ... ایشالا همیشه شاد ، سلامت و خوشبخت باشی ...

بازم بیا ببینمت ... :)))

...........................................

به آخر سال رسیدیم ... چقدر همه چی داره تند تند پیش میره ... انگار هرکسی عجله داره ... امسال این دوماهه آخر خیلی سرم شلوغ میشه (پارسال فقط کارهای خونه و اینا بود امسال سرکارم بهش اضافه شده )

تغییراتُ دوس دارم ... منتظرِ تغییراتم :)

--------------------------------------------

کسی میدونه کارت ورود به جلسه آزمون کارشناسی ارشد کِی میاد ؟ هرچی به سایت سنجش سر میزنم که خبری نیس . ( نیس که خیلی تلاش کردم میترسم جا بمونم از کنکور ! (نیش گُشاد )

--------------------------

این روزا همه کارهام بدو بدویی و عجله ای شده دلم دو ساعت وقت آزاد میخواد ... دوساعتی که فقط برای خودم باشم ...

از وبلاگ نویسیُ وبلاگ خونی ناخواسته فاصله گرفتم ... از مطالعهُ فیلم دیدن فاصله گرفتم ... و همین طور از خیلی چیزای دیگه ... که اینجوری اصلا دوست ندارم ...

بهرحال خدایا شکرت ... همینجوری هوامونو داشته باشی کلی لطفه ...


+ جمعه چهارم بهمن 1392 ساعت 11:37 توسط حامد و هدی
خدایا شکرت ...


کاش بازم برف بباره ... حس خیلی خوبیه ...

چقدر انرژی مثبت دادن و تلقین تاثیر گذاره ... امتحان کنین حتما :)

سعی میکنم روزهامو پر انرژی شروع کنم :)))

+ سه شنبه هفدهم دی 1392 ساعت 22:9 توسط حامد و هدی
عه وا  چرا اینجوری شده وبم؟؟؟

قالبم یهو  پریده ... خود به خود .... دستکاریشم نکردم ... اصن خیلی وقته به وب و اینا وقت نمیکنم سر بزنم ...چرا پس اینجوری شده ؟ 

ایششششششششششششششش

بعد تر نوشت : بدلیل کمبود وقت فهلا این قالبو گذاشتم بهتر از هیچیه :)

+ پنجشنبه دوازدهم دی 1392 ساعت 16:59 توسط حامد و هدی
 آنقدر برای امام حسین روضه خواندی تا بالاخره مهمانِ امام حسین شدی...

زمانی که 11 محرم چشمت را بر این دنیا بستی لااقل به من ثابت شد پدری دلسوز و مومن بودی...

آنقدر مومن که مرگ آرامی داشتی ... مرگ در چنین روزی سعادت می خواهد ... عجب سعادتی...

پدری بودی که همه فرزندانت " آقاجون" خطابت می کردند حتی عروسَت ...

همان که مدام به او می گفتی " تو هم مثل دختر خودم  هستی ..."

آقاجون؛ هنوز صدایت در گوشم میپیچد که می گفتی : هدا خوبه ...

خوشحالم از من رضایت داشتی ... خداوند ازت راضی باشد... 

هنوز حرکت دستت جلوی چشمم است که این آخری فقط بای بای می کردی ... خدا محافظت باشد ...

آقاجون همه ما می دانیم که جایت خوب است ... می دانیم که جایت بهتر از همه ماست...

نگران خانواده ات هم نباش ... پسر بزرگت از همه نظر حواسش هست هوایشان را دارد ... من هم مراقب پسرت هستم ... 

راستی سفارش ما را هم به اهل بیت بکن قول می دهیم بندگی کنیم ...


                                         * روحت شاد و یادت گرامی *


+ هرکسی دوست داشت یه فاتحه واسه پدر ِ همسرم بخونه ... ممنون.



+ دوشنبه هجدهم آذر 1392 ساعت 19:6 توسط حامد و هدی
آقا اون برنامه ریزی که کرده بودم که انجام نشد :(


* یک اتفاق خوب ... ساعت کاریم یکسره شد ... دیگه دو شیفتی نیستم ... از این بابت خیلی خیلی خوشحالم ... اونجوری خیلی اذیت میشدم ولی حالا خیلی اوضاع بهتره


** میخواستم بیام از سفر دوروزمون بنویسم و یه عالمه عکس ... سفر به یزد ... ولی تا الان که وقت نشده :(_

به زودی میام و فعال میشم ... اصن به وب خیلی ها میخوام برم و نمیشه

+ خدایا به ز... صبر بده ... یه فاتحه واسه شوهرش ... :(


+ چهارشنبه هشتم آبان 1392 ساعت 21:10 توسط حامد و هدی
بعد از پنج ماه و نیم بالاخره این هفته را صبح تا ظهر خونم ...

اصن عقده ای شدم ... نیس همش سرکار بودم عقده شده بود واسم که یه روز صبح پاشم غذا درست کنم و نزدیکای ظهر بوی قرمه سبزی همه جا بپیچه حتی توی راه پله ها   مث طبقه پایینیمون

اصن انقد دلم میخواد لباسام بوی پیاز داخ بده

این هفته چون درگیر نمایشگاه هستیم و از طرف کارم غرفه داریم بنابر این صبح تا ظهرا خونم و از سه تا دهِ شب نمایشگاه ... یکم خسته کننده هست ولی خب یه تنوعیه و به شدت به این تنوع نیاز داشتم ...

عاقا ما از اول یه برنامه ریزی کردیم واسه این ۵ تا صبح تا ظهرم در حدِ تیم ملی ُ  بنزُ  لالیگا ُ اینا نه ٬ یه چی فراتر  ... چقدر زود دو روزش گذشت

گفتم روز اول تا ۱۱ میخوابمُ بهدش به کارای شخصیم میرسم

روز دوم تا ۱۰ میخوابمُ بهدش یه غذای خوشمزه و باکیفیت درست میکنم

روز سوم تا ۹ میخوابمُ بهدش میرم به کارای اداریم میرسم تا ظهر

روز چهارم تا ۱۰ میخوابمُ بهدش آشپزخونه را میریزم بیرون در حد خونه تکونی تمیز میکنم

روز پنجمم تا همون ۱۰ میخوابمُ بهدش فقط میشینم وبِ دوستامُ میخونم که خیلی وقته حتی بهشون سر نزدم 

روز اول همونطوری شد که میخواسم

روز دوم مجبور شدم برم سرکار (همکارم مشکلی واسش پیش اومد من جایگزینش شدم)

امروزم که روز سومه فقط خوابیدمُ کف آشپزخونه را شستم ... همین ...

تا آخرش چطور پیش بره نمیدونم ...

* هرکسی صفاتی چون : خوابالو ٬ تنبل و یا هرگونه صفاتی که همین معنی را بده بهم نسبت بده  الهی ناخُناش بشکنه

* ناخن نازنینم  یه دونش شکست

* کلید اسپیسم خود به خود درست شد :)))

* چه لذتی داره صبح ها تا هروقت میخوای بخوابی اونم بدون استرس

+ دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 ساعت 13:18 توسط حامد و هدی
این روزا خیلی دورُ بَرم خبرِ مریضی و مرگ و میر میشنومُ میبینم ...

خدایا تمام مریض هارا شفا بده ...

خدایا به کسایی که عزیزانشون را از دست دادن صبر بده...

خدایا عزیزانمون را ازمون نگیر...

خدایا عمر با عزت بهمون بده ...


+وقتی تنها میشم فکرای بد بد به ذهنم میرسه

+این بغض+ظرفای کثیف  آشپز خونه به شدت داره اذیتم میکنه

* جل الخالق دکمه اسپیس کیبورد داره مث بک اسپیس عمل میکنه

+ سه شنبه شانزدهم مهر 1392 ساعت 22:46 توسط حامد و هدی
اینم کیکِ جشنمون (سمتِ راست عروس خانوم ، سمتِ چپ آقادوماد ـ*ـ ) کلیک

میز ِ شام  کلیک (سالادماکارونی،ساندویچِ کالباس،ژله رولتی،ژله آکواریوم،نوشابه سه رنگ بود اون یکیش کو؟!)

نمای کلی ِ کیک کلیک

دستِ عروس خانوم که ژله را درستیده کلیک 

+ سه شنبه نهم مهر 1392 ساعت 22:37 توسط حامد و هدی

جَمعِمون جَمه... اکثرا دو به دو هستن و البته  زوج های جوان... و یه چندتایی دوستای مجردمون ... پر از هیجان... پر از خوشحالی و سرخوشی... همه یه لبخندی روی لباشونه... انگار بقیه هم از جشن دومین سالگرد عروسیمون دارن لذت میبرن...

با اون ارگُ باندُ  نوازنده ها و میکروفنُ آقای مجری (شادوماد :دی) و وجودِ حُضارِ نازنینمون مگه میشه خوش نگذره

با اون آهنگهای شاد و لذت بخش ... و البته آهنگهای درخواستیِ مخصوص خودمون ... که همه به وجد میومدن...بخصوص خودمون 

فکر میکردیم قِر توی کمرامون خشک میشه ولی نشد :دی ...

تمام برنامه ریزی هایی که کرده بودیم خدارو شکر اجرا شد (به جز دوتاش که یادمون رفت حیف)... کُنداکتورِمونَم پیاده کردیم ...

با اجرای اون مسابقه مخصوص خانوما خنده ها بیشتر و بیشتر شد ... مسابقه آقایونم که دیگه نگوووو.... با اون نقاشی که شوهر ِدوستم از امیرآقا کشید  .... چه لحظات نابی بود اون ترانه دسته جمعیمون... رقص تانگوی خودمون که وسطش مسخره بازی درآوردی (دیفونه ای بخدا)... عجب جَو ِ عاشقونه ای بود وقتی اون ترانه سوغاتی را به آقای دوماد تقدیم کردم اونم با صدای خودم (عروس خانوم:دی) و ملودی که جناب ع مینواخت...(اعتماد بنفسم ماشالا بالا ۱۰۰۰)

 اون لحظه هم خیلی عالی بود که چراغارو خاموش کردیم واون دیکلمه زیبا را آقای دوماد زمزمه میکرد...

 و اما کیک  ... همون قلب برجسته ی ژله ای قرمز! فقط نمیدونم چرا وقتی همه کیک را دیدن پکیدن از خنده (البته میدونما) ...

خب تقصیر ما چیبود... چیزی که سفارش داده بودیم با چیزی که تحویل گرفتیم زمین تا آسمون فرق داشت...

هرچند وقتی دیدم خیلی اعصابم خورد شد ولی همین خودش سوژه شد و باعث شد همه بخندن...

شمع 2 را باهم فوت کردیم ... زندگیمون 2 ساله شد دیگه... و بعدش بازم بزن برقص و شادی... چقدر زود ساعت میرفت جلو...

شامم صرف شد... خوندن کادوها که آقای دوماد زحمتشو کشید ...

 قبل از جشن هرکسی بهم میگفت کادو چی بیاریم با اینکه به همشون گفتم اگه دیدم کادو دستتونه از همون بالای پله ها پرتش میکنم پایین (چه بی تو دهن :دی) ... ولی بازم همه زحمت کشیدن ... دست همشون درد نکنه ... همه سنگ تموم گذاشتن... کادوی دومادم که دیگه نگووووووو ... وقتی جناب دوماد کادوی خودشو اعلام کرد که دیگه بیشتر تر ذوق مرگ شدم ... قول ٍ یک عدد خودرو با سند 6 دانگ تقدیم به من (عروس خانوم :دی) تا چند ماه دیگه .... 

 بعد از کادو بازیهام بساط قلیون و اینا توی تراسم حال داد مخصوصا به آقایون و مخصوصا به رهاد :دی...

خلاصه  که شب فوق العاده ای بود ....یه شب عاشقونه و خاص... پر از لحظات ناب...

ثبتش میکنم ... ثبتش میکنم که یادمون بمونه یه روزی آرزوی همچین لحظاتی را داشتیم ... لحظات باهم بودن ها ... لحظاتی که بخاطرش بارها و بارها سجده شکر بجا میارم...

خدایا شکرت...

*مردِ من ... بابت همه چی ممنووووووون... اونشب خیلی ها اون سبک اجرای تورا ندیده بودن و کلی هم خوششون اومده بود... بهت افتخار میکنم مرد مهربونم...

++فکر میکنم جزو اولین شبی بود که دور از  دخالت ها و حرف و نقل های بعضی ها اونطور که خودمون میخواستیم جشن گرفتیم

پی نوشت ها :

1-این مراسم جمعه 29 شهریور از ساعت 17 الی 24 برگزار شد (سالگرد عروسیمون 23 شهریوره ولی خب چون دوستم اون ور آب بود صبر کردیم بیاد بعد جشن بگیریم)

2-عکس ها در دوربین خواهریم تشریف دارن به محض اینکه به دستم رسید به سمع و نظرتون میرسونم

+-قبل از جشن دوستم مرجان خیلی حرصمون داد گفت بنا به دلایلی نمیتونه بیاد ولی وقتی روز جشن دیدمش کلی ذوقیدم به حدی که شوک شدم و میخواستم یه توگوشی نثارش کنم :دی

** یکی از دوستامم (همون که شوهرش نقاشی کشید) جشنمون را با آتلیه شخصی اشتباه گرفته بودن

*خیلیه که بچه خواهرم جون سالم به در برد اونشب... از بس که شیرین کاری میکرد و همه میخواستن بخورنش ... چقدم که نااااااز شده بود .... وووی وقتی که نوبت  مسابقه  این دوتا وروجک شد دیگه میخواسم بخورمشا ... آخه سرش نمیشد باید چیکار کنه فقط صدا آهنگ که میشنید میرقصید ... فک کن وسط مسابقه :دی

* خوشحالیه اون بچه خواهرمم که اول دبستانی بود دیدنی بود وقتی کادوهاش که از طرف دوتا خاله هاش بود را گرفت کلی ذوق کرد... الهیییییی چقدر برای موفقیتش دعا کردم

+++ چیز واسه نوشتن زیاد دارم تمومی نداره که 

۳- اون دوتا آیتمی که یادمون رفت یکی دفتر خاطرات بود که میخواسیم وقتی مهمونا میخوان برن بدیم یه چیزی یادگاری واسمون بنویسن و یکی هم یه عکس دسته جمعی بود حیف

+ از حالا تو فکریم واسه سومین سالگرد عروسیمون :دی از بس که بهمون خوش گذشت

دقت کردین پی نوشت ها بیشتر از خود متن طولانی بود؟!

+ جمعه پنجم مهر 1392 ساعت 19:17 توسط حامد و هدی

هدی :

انگار همین چند روز پیش بود که این پست را نوشتم ...

میبینی چقدر زود میگذره ؟ دقیقا دو سال میشه که از اون روزها میگذره ... از اون خاطرات... از اون دوهفته ی پر استرس و البته از نوع خاصش...

از اون مشهدی که واسه شروع زندگیمون رفتیم ... دیدی زندگیمونُ به دست خود امام رضا سپردیم؟!

دقیقا پارسال چنین موقعی یعنی شب اولین سالگرد عروسیمون من خواب مشهد را دیدم ... و امروز هم دومین سالگرد عروسیمون  ... موقع اذان صبح که پیام دوستمو خوندم :( توی حرم امام رضام جات خالی...  ) بیشتر به معجزه بودن زندگیمون پی میبرم ... به اینکه امام رضا لحظه به لحظه هواسش بهمون هست

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا...

نمیدونم چرا اشک هام اجازه نوشتن بهم نمیدن ...

دو سال پیش جزء لحظاتیه که هیچ وقت از یادمون نمیره ... بهتره بگم از یاد هیچ کس نمیره ! هرچند که ممکنه حتی از یاد بعضی از نزدیکاانمون بره اما من و تو هرگز فراموششون نمیکنیم...

مگه میشه یادمون بره رفتیم به پابوس امام رضا و حاجت روا شدیم ... مگه میشه اون دلهره های قبلشُ فراموش کنیم ... مگه میشه آرامشِ بعدشّّ از خاطر ببریم؟

 حتی گاهی اوقاتم  برای هم یادآور میشیم که مبادا یادمون بره چطور با هم اومدیم زیر یه سقف و زندگیمونُ شروع کردیم....که قدر این باهم بودنامونُ بیشتر و بیشتر بدونیم...

یادم نمیره که خیلی ها تلاش کردن چیزی جز این بشه ! و بعضی هام تلاش کردن که فقط همین بشه !

اون دسته اول را که فقط به خود خدا سپردم...  و اون دسته دوم هم روزی نیست که دعاشون نکنم ...

 خدارا شکر ...  خدارا صد هزار مرتبه شکر

اینا مقدمه ای بود که به اینجا برسم:

مرد زندگی من ...  دومین سالگرد عروسیمون مبارکمون باشه

+ به شکرانه این روز قراره جمعه جشن و سرور برگزارکنیم 

** یا امام رضا هوای زندگیمونُ عزیزانمونُ بیشتر داشته باش

پیشنهاد نوشت : به کسایی که هنوز عروسی نکردن پیشنهاد میکنم اگه زندگیشونُ با زیارت امام رضا (ع) شروع کنن خیلی بهتر تره

+ شنبه بیست و سوم شهریور 1392 ساعت 15:8 توسط حامد و هدی
اول از همه یه چی بگم؟

به پلیس گفتم بی معرفتا رو بگیره

----------------------------------------

دستور اون ژله را ادامه مطلب گذاشتم هرچند که خیلی سادس

-----------------------

اون کوفته ای بود که قرار بود یه روز بدرستم؟ بالخره درستیدم

وای که چقدر سخت بوووووووووود به نظر من هرکسی بتونه یه کوفته قشنگ و درست درمون درست کنه به اون میگن کدبانو ! به عمق قضیه دیگه خودتون پی ببرین/ والا

اولش که داشتم موادشو اماده میکردم ذوق داشتم این شکلی بودم

در حین درست کردن اولین گلوله

گلوله های بعدی و حتی

لامصب مگه گوله میشد انقد آب داشت که حد نداره نمیدونم این آبا از کجا اومده بودن٫ دیگه به زورِ آرد نخودچی و فشار دو دست مبارکم نتیجه این شد ٫ تا دو ساعت بعد لرزش دست داشتم  

1   و   2

طعمشم بدک نبود ولی به این نتیجه رسیدم که ... کار هرکس نیست خرمن کوفتن (درست نوشتم؟)

سوتی نوشت:

من همیشه فکر میکردم کوفته تبریزی همین شکلیه ... وختی میخواسم بدرستم توی نت سرچ کردم دیدم وا چرا این کوفته هایی که نشون میده اونی نیست که مد نظر منه! بعد فهمیدم اینی که من میخواسم بدرستم اسمش کوفته برنجیه

 


ادامه مطلب
+ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ساعت 21:19 توسط حامد و هدی