X
تبلیغات
ماجراهای من و همسرم

هدی:

به زودی در این مکان عکس های مشهدمون گذاشته می شود  

+ تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 14:23 نويسنده حامد و هدی |
هدی :

صدای خنده ی خدا را میشنوی... ؟؟

به آنچه محال میپنداری می خندد ...

از خدا خواستم محال ترین آرزوهایمان را در شب آرزوها اجابت کند...

آمین ...

اینم  شام دو نفره ی شبِ آرزوهای ما  

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 23:47 نويسنده حامد و هدی |
هدی:

امروز صبح سرکار که بودم مسئولمون بلند گفت : امروز روز خوبیه... ۲۲ / ۲ / ۹۲ هست ... من پیش خودم گفتم وا امروزم مثل بقیه روزاس فقط اعدادش مثل هم شده ... همین ...

چند ساعت بعد دوستم بهم اس ام اس داد نتایج ارشد اومده... ظهر بعد از ساعت کاریم با سرعت نور خودمو به خونه رسوندم و به اتفاق همسری نشستیم پشت سیستم  ... که با این مواجه شدیم... مجاز می باشید

یه جیغ از خوشحالیم کشیدمُ سریع یاد حرفِ مسئولمون افتادم ... واقعا که امروز روز خوبی بود

+ نمیدونم مرحله دومم قبول میشم یا نه ... توکل بر خدا ...

ذوق نوشت + اعتماد به نفس نوشت : درصد هامو که نگاه میکنم میبینم با اینکه من اصلا نخونده بودم ولی خیلی خوب تست زدم ... هوش و ذکاوتم تو حلقتون  خداییش همشو با ذهن خودم زدم ... یعنی اگه یکم میخوندم الان نفر اول بودم

* امضا نمیدم اصرار نکنین لطفا

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:6 نويسنده حامد و هدی |
هدی:

امروز اولین کله پاچه  زندگی مشترکمونُ خوردیم ...

همسری بهم میگه هدی بعد از یک سال عقد و یک سال و هشت ماه عروسی کی این اولین ها تموم میشه؟؟

من :

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 16:47 نويسنده حامد و هدی |
هدی :

الان یک هفته ای میشه که از مشهد اومدیم ولی من هنوز وقت نکردم بیام کامل بنویسم...

کوتاهی نکردم واقعا وقت نشده...

جای همگی خالی... برای همه دوستای وبلاگیم دعا کردم... برای خیلی هاتون نماز حاجت خوندم ... بیشتر نمیگم که ریا نشه :)))

دوباره رفتم توی صحن انقلاب... روبروی گنبد و پنجره فولاد نشستم... دقیقا همونجایی که پارسال نشستم و واسه زندگیمون دعا کردم... امسالم رفتم همونجا نشستم و سجده شکر بجا آوردم که حاجت روا شده بودم...چیزی شبیه معجزه...  اینبار حاجت های دیگه ای داشتم و به امام رضاهم گفتم که کاری کن دفعه بعدی که میایم همینجا بشینم و دوباره ازت تشکر کنم...

انشالله که حاجت روا بشیم...

کادوی روز زن هم همین سفر مشهد بود که یک دنیا برام ارزش داشت... ممنون همسری ... البته + یه کادوی دیگه ... مادی نیست... سرفرصت میام تعریف میکنم ...

و اما اینکه من انقدر درگیر هستم ... قضیه از این قراره که ...

بنده شاغل شدم و شکر خدا ۱۰ روزی میشه که میرم سر کار... ساعت کاریم یکم زیاده ... واسه همین وقت آزاد زیادی ندارم...

دیشب به همسری میگم : همسر نصف شب بیدار شو و برو همه ساعت ها را دو ساعت بکش عقب

همسر با تعجب : چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من : که بیشتر بخوابم... !

 دلم یه تعطیلی ۳ روزه میخواد که کارهای عقب مونده م را بکنم

الانم دیگه باید برم که اگه اتوبوس بره دیر میرسم سرکار...

داره بارون میاد... آخجون

ببخشید خیلی تند تند نوشتم

دوستان خواهشا تنهام نزارین

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 15:0 نويسنده حامد و هدی |
هدی:

اول از همه ممنون از کامنت های پر محبتتون ... ببخشید کم پیدا بودنم را ... دلیل داره ...میام توضیح میدم حتما

ما دوشنبه برگشتیم... به زودی میام مینویسم ...

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 14:52 نويسنده حامد و هدی |
هدی:

ما فردا (سه شنبه) داریم میریم مشهد مقدس... با خواهریم و شوهرش و همون که انگشتشو بابا کرده بود

اونم با قطار .... یووووووووو هوووووووووووووووووووووووووو  به مدت یک هفته

یعنی یک هفته غایبم ... دلم برای همه دوستای وبلاگیم تنگ میشه .... تنهام نزاریدا ....

+ دوستایی که توی این مدت عروسیشونه  از همینجا تبریک میگم ... خوشبخت بشین انشالا...

هیچ کس حق نداره تا من نیستم عکس و هرگونه پست های جالب بزاره... یعنی اگه اومدم دیدم صاف تو همین یک هفته  هزار و یه اتفاق توی وب هاتون افتاده برخورد جدی خواهم کرد

+ به یاد تک تکتون هستم اگر لایق باشم واسه همتون دعا میکنم ...

+ از همین تریبون از همه خداحافظی میکنیم... دوستان حلال کنین...

امام رضا داریم میایما ....

+ تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 0:15 نويسنده حامد و هدی |
 

حامد و هدی:  اینجا اصفهان، محل وقوع زلزله ۱/۴ ریشتری، خدا رو شکر هیچ خسارتی همراه نداشته ...

 

+ تاريخ شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 3:44 نويسنده حامد و هدی |
هدی:

چند روز پیش رفتیم خونه خواهریم... بعد از دو روز بدقولی به بچه خواهرم ٬ بالاخره کیک گوره خری را واسش درست کردم... کلیک لطفا 

وقتی درست شد ... بچه خواهرم : خاله گوره خر سفید و سیاهه اینکه اصلا شکل گوره خر نیست من فکر کردم با خامه سفیدش میکنی !!!

من :

اینم اضافه مواد یه کیک خیلی کوشولو شد ...بازم کلیک

اینو ببینید  بچه خواهریم رفت تو اتاقُ اومد گفت انگشتمو بابا کردم!

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 11:40 نويسنده حامد و هدی |
هدی:

من دوسِت دارم ... بی چونُ چرا ...

میفهمی؟! (!)

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 14:32 نويسنده حامد و هدی
هدی:

امروز حس خوبی دارم... حس میکنم روز خوبی را شروع کردم... اول هفته ی خوب... از این انرژی های مثبت خوشم میاد...

توی سال جدید تصمیم گرفتم مطالعه ام را بالا ببرم...خوب کتاب بخونم کتابای خوب بخونم... و همچنین فیلم هم زیاد ببینم ...

امیدوارم عملی بشه .

+ فعلا پخش کردنِ  آهنگ و پیش به سوی کارهای خونه ...

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 11:51 نويسنده حامد و هدی |
هدی :

دیشب قدم زدن کنار آب ... رفتن به سینما ... و دوباره پیاده روی و دیدنِ جون گرفتنِ شهرمون ... خیلی لذت بخش بود...

چه صفایی داشت... چقدر مردم خوشحال بودن... چه هیاهویی...

کاش زاینده رود ‌زنده رودِ همیشه خروشان بود

* همسری؟! تیتر برات آشنائه ؟! ؟! !!

 

http://imna.ir/vglfm0d1.w6dvvw,ii0gaw.p.html

http://imna.ir/vgli3ra3.t1aqptkccrb2t.x.html

http://www.farsnews.com/imgrep.php?nn=13920119001205

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 12:47 نويسنده حامد و هدی |
هدی:

توی عید که مهمونی دادیم و بنده هنرنمایی کردم یکی از هنرنمایی هام ساخت ژله بود... میتونم بگم به اندازه موهای سرم ژله ابروبادی درست کردم (قابل توجه مهسا) اینبارم ژله درست کردم که خیلی خوشگل شده بود خیلی... همونروز همسری چندین عکس گرفت که بزارم وبلاگ... اما غافل از اینکه همسری محترم بنده دیروز اون فایل را پاک کرده و صداشم در نیاورده البته عمدی نبوده کاملا سهوی بوده ...

انقد عصبی شدم ولی چون دیدم خودش نادِمه دیگه چیزی نگفتم فقط این شکلی بودم  فکر نمیکنم حالا حالا ها از اون نوع ژله درست کنم اخه  وقت و حوصله میخواد

چقدر خوبه بعد از عید خونه و زندگی همچنان تمیز و مرتب و منظمه ها ... یه کوچولو که یه جایی کثیف میشه به سرعت میپرم تمیز میکنم که همش مرتب باشه ( یعنیا کدبانو به تمام معنام )

دیروز برای اولین بار رشته پلو درستیدم ... تاحالا ندرستیده بودم ... خیلی خوب و خوشگل شد( آیکون کدبانوی تمام عیار تر )

برای کسانی که موفق به دیدن عکس های هفت سین نشدند این آدرس ها را میزارم روش کلیک کنین دیگه اگه نتونستین ببینین نمیدونم مشکل کجاس ( کمی عصبانی :)))) هه )

http://up.p30parsi.com/out.php/i159544_dsc-2093.jpg

http://up.p30parsi.com/out.php/i159543_dsc-2074.jpg

http://up.p30parsi.com/out.php/i159542_dsc-2066.jpg

http://up.p30parsi.com/out.php/i159541_dsc-2056.jpg

 

+ تاريخ یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 10:29 نويسنده حامد و هدی |

هدی:

من اومدم... انگار خیلی وقته ننوشتم... اصلا وقت نکردم ... مسافرت نبودیما ولی از بس سرمون به مهمونی و دید و بازدید و تفریح گرم بود که اصلا وقت نمیشد بیایم نت... ولی از حالا به بعد دیگه هستم

گفته بودم عکس هفت سین میزارم؟ الصاعه میزارم ... چشم

برای همسری: خداروشکر امسال را به خوبی شروع کردیم امیدوارم تا آخرش به همین خوبی پیش بره... حامد جان ممنون که سرتاسر عیدُ تلاش میکردی بهم خوش بگذره ... خیلی خوش گذشت عزیزم... ممنون واسه تمام لحظاتی که برام خاطره انگیز شد و هردو لذت بردیم....

امسالم مثل پارسال من و تو به عنوان زن و شوهر میزبان مهمونامون بودیم ... بیرون رفتنامون... گردش و تفریح ها... و همون حس های همیشگی و ناب ... همون حس هایی که روزی آرزو بود واسمون... خداروشکر...

همسری این دو هفته ای که کامل باهم بودیم و خبری از سرکاررفتن نبود خیلی به من چسبید... از صبح تا شب و از شب تا صبح باهم بودیم ... بدون دغدغه... میدونی که بهت وابسته شدم ... دیشبم از ترس اینکه فردا صبح میخوای بری سرکار بغضم ترکید و گریه کردم ممنون که با حرفات آرومم کردی ...
اونجا که گفتی اگه نرم سرکار از کجا پول بیارم برات دوغ بخرم کلی خندم گرفته بود ( حالا چرا دوغ؟؟؟!!) ولی همچنان به گریَم ادامه دادم و بعدش آروم شدم.... اما دوباره الان اون حس لعنتی اومده سراغم....صبح که میخواستی بری سرکار ، قرآن رو سرت گرفتم خودمو کنترل کردم...
هفت سینمونم جمع نمیکنم که بیشتر گریم نگیره... شنبه جمع میکنم...

امیدوارم امسال به اون مراحلی که میخوایم برسیم.... حس میکنم امسال سال پیشرفتمونه ... با همین دید جلو میریم تا ببینیم چی میشه ... توکل بر خدا....

+ برای دوستان : یه معذرت خواهی بدهکارم بهتون... بخاطر اینکه اصلا وقت نمیکردم بیام نت واسه همین به خیلی از دوستان تبریک عید نگفتم ... از همینجا سال نو را تبریک میگم و برای همه سال خوبی را آرزو میکنم ... به وبلاگ خیلی از بچه ها هم نرفتم عذر مرا پذیرا باشید...

ادامه مطلب = عکس هفت سین


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 11:44 نويسنده حامد و هدی |
هدی:

امسال دومین بهار ِ که زیر یک سقف داریم سپری میکنیم ....

امسالم مثل پارسال ... تحویل سال ، دست تو دستِ هم با کلی دعاهای خوب خوب ...

" نوروز ۱۳۹۲ مبارک "

* سالی سرشار از سلامتی ، دلخوشی ،آرامش ، موفقیت ، پیشرفت توام با برکت و شادمانی را برای یکدیگر آرزو کنیم

+ به زودی عکس ِ هفت سین گذاشته می شود

+ تاريخ پنجشنبه یکم فروردین 1392ساعت 1:20 نويسنده حامد و هدی |
هدی:

این روزا به شدت مشغولم ... انقدر کار کردم و بازم کار مونده ...فقط دو سه روز دیگه فرصت دارم ...

* امسالم مثل پارسال با عشق دارم تمیزکاری را انجام میدم ... هرچند که خیلی خیلی خسته میشم اما اون لذتی که میبرم اون خستگی هارا خنثی میکنه ... لذتِ زندگی با تو ... لذتِ اینکه برای زندگی خودمون دارم زحمت میکشم... همینکه قدر میدونی برام کافیه ...

همه اینها یه حسّ ِ خاصّ ِ ... حسّی که تا دوسال پیش نداشتم ... حسّی که از وقتی ما شدیم سراغم اومده... حسّ قشنگِ با هم بودن...

خدایا شکرت ...

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 9:45 نويسنده حامد و هدی |
هدی:

دیگه سعی میکنم هوس نکنم !!!

دیروز یه دفعه و خیلی یهویی هوس شیرینی ناپلئونی کردم ! همینکه اینو به عرض همسرکم رسوندم دیدم نیم ساعت بعدش با یک جعبه شیرینی بزرگ اومد خونه  دستش درد نکنه یعنی اگه یکم دیرتر میشد مطمئن بودم که تلف میشدم  منم نشستمُ سه تاشُ با چایی نوش جون کردم

خدا نکنه همسر بفهمه من یه چیزی را دوست دارم میره انقد میخره که نگو  تا دیروز مدام واسم لواشک میخرید فکر کنم از این به بعد همش شیرینی به دست میاد خونه

خدمت دوستانی که میخوان صفات شکمو و امثالهم را نثارم کنن باید عرض کنم که من اصلا شکمو و چاق نیستم اما گاهی اوقات به یه چیزایی پیله میکنم . مشکلی هست؟؟!

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 10:24 نويسنده حامد و هدی |
هدی:

این روزا همش به خرید بودم بالاخره خریدهام تموم شد  

دیروزم به اتفاق همسری اتاق خوابُ تکوندیم ٬ ولی خیلی دیگه کارهام مونده ٬ عزا گرفتم واسه آشپزخونه  

امیدوارم توی این هفته بتونم به کارهام برسم

کاش زودی عید بشه من خعلی ذوق دارمممممم

+ تاريخ شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 8:40 نويسنده حامد و هدی |
هدی:

نمیدونم چه سر‌ّیه که هر سال این موقع گذرِ من به دندونپزشکی میفته

دقیقا پارسال شب چهارشنبه سوری رفتم دندون عقلمُ کشیدم ( پُستشم نوشتم) امروزم رفتم دندونمُ عصب کشی کردم

الان صورتم بی حسّه ٬ لبم یه طرفش باد کرده ٬ توی آینه خودمو میبینم خندم میگیره از قیافم

دکتر گفته تا دو ساعت هیچی نخور ... تو همین دو ساعت دلم میخواد هرچی تو آشپزخونه و یخچال داریم بخورم ... هی میرم سراغ لواشکا و آه میکشم ... وووووووی اون شیرینی و نون شیرمال ها را بگو که دیشب همسری واسم خرید چقدر با چایی میچسبه ... سیب قرمزه که پوستش مث چرم میمونه از بس براقه فِک کن درستی بگیرم دستمُ یه کَل بهش بزنم ... ولی حیف که نمیتونم

وااااااااااااای کی یک ساعت دیگه میشه که من برم بیفتم به جونِ یخچال؟؟

این بچه واحد روبه روییمونم رفته رو مُخم از بس گریه کرد

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 12:51 نويسنده حامد و هدی |
هدی:

جمعه به جشن فارغ التحصیلی دوستم رفتم ... حسّ خوبی داشتم ... چند ساعتی همراه با دوستان ُ فضای شاد ُ شوخی ها و خنده هایی که داشتیم لذت بخش بود...

برای دوستم از ته دل خوشحال بودم وقتی خوشحالیشُ میدیدم و وقتی هم لباس فارغ التحصیلشُ پوشید این خوشحالیم با بغض همراه شد... بغضِ خوشحالی.... و واقعا بهترین ها را واسش آرزو کردم بعد هم دیدم که اون دوستم مرجان دقیقا حسَ منو داشته ... منُ مرجانُ پریسا از راهنمایی تا حالا باهم دوستیم

خوش به حالش فوق لیسانسشم تموم شد ...

کادوی منم یه کیف سنتی + یک عدد کتاب کوچولو درمورد موفقیت+ یک عدد خودکار خاتم کاری بود

اینم عکس کیکش خعلی خوشگل بود

 1

 2

* همسری؟ هیچ میدونستی بودن در کنارِ تو از همه چیز واسم لذت بخش تره؟!


 حامد:

تو گلی عزیزم، هرجا تو دلخوش باشی منم خوشحالم مهم اینه که گل لبخند روی لبات باشه

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 12:16 نويسنده حامد و هدی |